logo
ads
سفارش طراحی انواع اکسپرت و اندیکاتور
search

از بین هزاران مقاله ما جستجو کنید...

مجموعه آموزشی جامع فارکس

اعتبارات مالی کارگزاران و شمشیر دو لبه

اعتبارات مالی کارگزاران و شمشیر دو لبه
اعتبارات مالی کارگزاران و شمشیر دو لبه

جرات نمی کنم نگاهم را به سمت صورتش ببرم. از صدای نفس های تند اش و فرت و فرت بینی اش می فهمم گریه می کند. می دانم باید چیزی بگویم ولی نمی دانم چه بگویم. دهان را باز می کنم که بگم تقصیر خودت است نباید اینقدر اعتبار می گرفتی، نباید طمع می کردی، […]

جرات نمی کنم نگاهم را به سمت صورتش ببرم. از صدای نفس های تند اش و فرت و فرت بینی اش می فهمم گریه می کند. می دانم باید چیزی بگویم ولی نمی دانم چه بگویم. دهان را باز می کنم که بگم تقصیر خودت است نباید اینقدر اعتبار می گرفتی، نباید طمع می کردی، نباید همه ی زندگی ات را ریسک می کردی ولی، صدایی تو ذهنم می گه خفه شو، به زخم مردم نمک نپاش. به صندلی تکیه می دهم. لیوان چایی رو از میز بر می دارم. می خواهم بگویم تقصیر تو نیست ولی خب بگم تقصیر کیه؟ تقصیر اون ناقص العقلی است که به تو اعتبار داده؟ بگم اون باید می فهمید تو همه ی زندگیت رو به لجن می کشی و نباید اعتبار میداد؟ می گم داستان رو درست تعریف کن برام ببینم چی شده دقیقا. تو دلم میگم نه من طاقت ندارم. تورو خدا تعریف نکن. من این حرف رو زدم چون هیچی نداشتم بگم. ای کاش مریض می شدم خونه می موندم. ای کاش هر قبرستونی بودم جز پشت این میز. چرا باید مجبورش کنم که از اول داستانی که حفظم رو تعریف کنه. نگاهم می کنه. اون هم دوست نداره تعریف کنه. از چشمای قرمزش می فهمم. ولی چاره ای نیست. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. سیگارم رو روشن می کنم. می دونم تا نیم ساعت دیگه خدا می دونه چند نخ سیگار رو دود می کنم. عکس چگوارا کف زیر سیگاری بهم خیره شده. انگار من مقصرم. انگار من خدام و باید کاری بکنم. صدای لرزونش مثل سیلی به گوشم نواخته می شد. بازار که سال ٩٢ خوب بود من پولم به ٨٠ میلیون رسید. خیلی هم خوب همه سهم هام رو نقد کردم. توافق لوزان که شد همه می گفتند بازار می ترکه. من هم ٢۵٠ میلیون تومان اعتبار گرفتم و همه اش را سهام A خریدم. آقایی که شما باشی A یه روز مثبت خورد و بعدش کله کرد پایین، ٣٠٪‏ پایین تر فروختم. اون موقع سر به سر بودم فقط پول خودم نابود شده بود. حاضر بودم همون ٨٠ میلیونم رو بگیرم و از بازار فرار کنم. یه روز زنگ زد گفت سهام B رو بخر خیالت راحت، زنگ زدم چندجا همه گفتن خوبه من هم ۴٠٠ میلیون خریدم. آقا دقیقا از لحظه ای که سهام B رو خریدم کله کرد پایین من ترسیدم این یکی هم مثل قبلی بشه لذا تا ١٠٪‏ اومد پایین فوری فروختم. یکی از همکارام گفت فلان مشتری که خفنه و همیشه خریداش عالیه داره سهام C رو می خره. با خودم گفتم گور بابای اون ٨٠ میلیون من الان ۴٠ میلیون منفی ام، از منفی در می اومدم.

معامله با دیگر جنبه های زندگی تفاوتی ندارد. اگر تمامی توجه شما بر یک مساله معطوف باشد کوچکترین تغییر مثبت و منفی در آن مساله برایتان بزرگ جلوه می نماید. این روش احساسی نه تنها نتایج مطلوبی در معامله به همراه نخواهد داشت، بلکه خودتان را هم به عنوان یک انسان از پای در خواهد آورد.

از سر ناچاری می گم خب ولی واقعیت اینه که بقیه حرفاش رو نمی شنوم. از لابلای کلماتش می فهمم ٢٨٪‏ بهره میده. کارگزاری گفته تسویه کن،٢٢٠ میلیون منفیه و اگر همه چیش رو بفروشه نصف این رقم رو هم نمی تونه جبران کنه. تعریف می کنه که فلانی و فلانی و فلانی هم همینطوری اند. با خودم می گم حداقل ۴ تا از همکاراش هستند که بشینند هم رو دلداری بدن. بلند می شوم، دو لیوان چای می ریزم. حساب می کنم روزی ١٢٠ هزار تومان بابت بهره به حسابش اضافه میشه. حتی اگر بازار هم مثبت بشه اون مگه پولی داره که سهم بخره و ضررش رو جبران کنه. با صدای لرزونش بهم گفت یه فکری برام بکن دارم نابود میشم. بهش میگم بزار چند روز فکر کنم بهت خبر میدم.